ارتفاع صندلي زهوار در رفته محل كارم با ميز تراز نيست ، تنم رو روي ميز كش ميارم و گوشي تلفن رو از كنج چپ بالايي ميز برميدارم...
با دومين زنگ گوشي تلفن رو برميداره ، با اينكه ميتونه مث خيليا گوشي رو برنداره و تو دلش به گور باباي مشتري بخنده و با اينكه هر روز از محل كارش و آدماش تو خونه شكايت داره... اين رفتارش تناقض داره برام ...
با انرژي شروع ميكنم به حرف زدن. تمام ذهنم رو متمركز ميكنم تا كلمات جديدي پيدا كنم براي قربون صدقه رفتنش تا از دايره تكرار خارج شم.
افاقه نميكنه. حال خوشي نداره . انگار رگ احساس صداش بريده و تمام خون سپيدش ريخته بيرون و محو زمين شده .
بي رمق به سوال هميشگي جواب ميده :
- چند تا دوسم داري؟
- خيلي
- مثلن چند تا ؟
- خيلي
گوشي رو كه قطع ميكنم و تكيه ميدم به صندلي. انگشت هاي استخواني دست هام رو تو هم فرو ميبرم و بهم فشار ميدم. خيره ميشم به بزرگراهي كه از كنارم رد ميشه و عبور هر روز ماشين هاي رنگ رنگ و بي سر و پا رو تاب مياره و خم به ابرو نمياره .
در بزرگراه ،همه چيز در سكون و فراموشي اتفاق ميوفته . بعضي ها فراموش ميشن ، بعضي ها فراموش ميكنن...
خب ، داستان سرايي ديگه بسه .....
عزيزترينم ، پاي سفرم ، رفيقم ، ايرن من درد داره ...
اول سرش بود و حالا هم تن و بدنش . اونقدر درد مزخرفيه كه ميتونه من رو مدت ها از ديدن خنده اي كه پهناي صورتش رو پر از زيبايي ميكنه محروم كنه.
دكتر ها كه ميگن هيچي نيست . اما اين براش كفايت نميكنه. چون درد داره.
ديشب كه خواب بود داشتم فكر ميكردم كه هميشه نياز انسان بوده كه باعث اختراع شده .
من هم اختراع كردم.
يه روشي پيدا كردم كه ايرن ديگه درد نداشته باشه . يه اختراع دو نفره كه به درد كس ديگه اي نميخوره.
تا صبح بيدار بودم اما ارزشش رو داشت يا اگه حتي هميشه بيدار بمونم يا هميشه بخوابم ...
دو تا زنگ كه ميخوره گوشي رو برميداره .
براي ساعت ۵ سر خيابون حجاب قرار ميذاريم .
- چند تا دوسم داري؟
- خيلي
- مثلن چند تا ؟
- خيلي تا ....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:12  توسط منو خودم
زیرپوش سفیدش رو میزنم بالا و دو طرفش رو روی شونه هاش گیر میدم تا پایین نیاد.
یه دایره متقارن خون مردگی نظرم رو جلب میکنه که نشون میده تازگی هاست که رفته حجامت.
حوله رو برمیدارم و کمرش رو خشک میکنم . با دست هام مسافت های مختلف روی کمرش رو طی میکنم تا از خشک شدنش مطمئن شم.
دستش رو از روی شونه هاش به پشت اش میرسونه و محلی رو که باید چسب رو بچسبونم نشون میده.
چسب درد رو از بالا از پوسته کاغذیش آزاد میکنم و از همونجایی که نشون داده بود شروع میکنم به چسباندن.
زیر لب میگه : درد کمرم داره منو میکشه . شاید معده ام باشه ، نمیدونم... حرفش رو میخوره و ادامه نمیده.
کارم که تموم میشه زیرپوش رو سر جاش برمیگردونم و میرم روبروش میشینم.
بابا خیلی خاطره تعریف میکنه. خیلی از خاطره هاش رو چندین بار شنیدم . اونقدر خوب توصیف میکنه که انگار اون خودت اونجا بودی یا اون اتفاق برای خودت رخ داده.
از وقتیم که باز نشست شده بیشتر به این کار علاقه نشون میده و مامان هم باهاش دعوا میکنه که تو باز گوش مفت گیرآوردی ؟
داره خاطره اون روزی رو که تو یه رستوران تو جاده شمال تختی رو ناهار مهمون کرده و باهاش عکس انداخته تعریف میکنه.
چهارزانو نشسته و متکا رو گذاشته روی پاهاش و به شکمش تکیش داده و دست هاش روی متکا قرارداره و خیلی وقت ها صحنه خاطراتش رو با حرکت دست هاش ترسیم میکنه.
خیره بهم نگاه میکنه و هر چند جمله یکبار بهم میگه : گوش میدی؟... منم سکوت میکنم و اون ادامه میده..
یهو نگاهش از روی من سر میخوره به سمت دیگه اتاق.مامان داره چای میاره .
میگه : بلندشو اون چای رو از مادرت بگیر ..پاهاش خیلی درد میکنه.
به طرف مامان میرم و سینی چای رو میگیرم و میام سمت بابا و بدون اینکه بشینم سینی رو میذارم روی زمین و استکان خودم رو برمیدارم و میرم سمت مامان .
مامان که میفهمه دارم از دوباره شنیدن خاطرات بابا فرار میکنم با یه لبخند همراهیم میکنه..
از اتاق میام بیرون و پله ها من رو به سمت زیرزمین میبره . پیچ آخر رو که رد میکنم تاریکی زیرزمین کاملن جلب توجه میکنه و حواسم پرت میشه و سرم میخوره به طاق راه پله.
خم میشم قبل از وارد شدن به زیرزمین استکان رو روی پله ها میذارم.
چراغ رو که روشن میکنم اشیا بی جان روبروم خودنمایی میکنه که خیلی هاشون یه زمانی چیزی بودن واسه خودشون و حالا شدن مشتی خاطره بی جان که بعضی هاشون قسمتی از زندگی منم هستن...
سه چرخه ، کتاب هام ، اولین کتابخونه فلزی ، ساعت دیواری بدشکلی که خیلی دوستش داشتم و خیلی چیزهای دیگه.
گرد و خاک در مسیر نورچراغ به رقص در اومده و خودنمایی میکنن.
زمان رو میون اون اشیا سپری میکنم. یه کم که میگذره آلبوم عکس ها تو دست هام داره ورق میخوره.
از مامان با اون همه وسواس بعیده که این آلبوم ها رو اینجا نگه داره.
با ورق زدن خیلی از صفحه های آلبوم فاتحه میفرستم و اما کم کم خسته میشم و بی فاتحه ازبقیش رد میشم.
عکس های بابا هم هست...
عکس هاش تو دریا با یه شرت خیلی بلند سفید بغل دوستش که رو دستش خالکوبی داره ، عکسش با تختی سر یه میز ، یه عکس با سبیل های پر پشت مردونه و یه شلوار پاچه گشاد و یه عکس که من رو گذاشته روی شونه هاش...
سرم رو که از روی آلبوم بلند میکنم یه صندلی ته زیر زمین نشسته که خودش رو تمام قد تو چشم هام جا میده.
آره خودشه.. صندلی باباست ...
البته بابای من هیچوقت صندلی مخصوصی نداشته. یا اصلن روی صندلی نمیشسته توی خونه. یا تا اونجایی که من یادمه هیچ چیزی تو خونه نبوده که بگیم مال باباست.. مثلن بگیم این خودکار باباست یا اون جانمازشه یا ... هیچ چیزی...
اما الان من دوست دارم خیال کنم که اون صندلی ته زیرزمین همون صندلی بوده که بابا همیشه وقتی ازسرکار میومده خونه میرفته و یه راست روی اون میشسته. اینطوری بهتره و منم راحت ترم...
به طرف صندلی ته زیرزمین حرکت میکنم ،صندلی بابا منظورمه . بهش که میرسم میشینم و سرم رو میذارم روی صندلی ...
خوابم میبره...
تولد باباست و این دومین باریه که من دارم اینجا در موردش پست میذارم ... و بازهم میدونم که هیچوقت اینجا رو نمیخونه و به غایت دوستش دارم... همین...
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:46  توسط منو خودم
|
الانه كه صداش دربياد .
صداش رو اصلن دوست ندارم.اما انتخاب ديگه اي هم ندارم.
خودشه...
با ههمون صداي هميشگي ... مكث و امتدادهاي هر روز.بي هيچ احساس و ملاحظه اي.
دستم رو از زير پتو بيرون ميبرم.مسير رو از بره ، دستم.
مولكول هاي هوا رو دونه دونه كنار ميزنه و خودش رو ميرسونه بالاي سر ساعت و صداي زنگ اش رو خفه ميكنه.
دستم روكه از همون مسير قبلي زير پتو برميگردونم ، ذرات نور بهش چسبيده كه تو تاريكي تازه داره خودش رو نشون ميده.
عادت هميشگي ام بوده كه نور كه به چشم هاي ميخوره مي بندمشون...
چشم هام رو مي بندم و محكم فشارشون ميدم.
فايده اي نداره.
يهو پتو رو كنار ميزنم و نور زير پتو به هين سادگي ميميره.
روي تخت ميشينم و به صندلي اي كه كنار تخت نشسته خيره مي شم و تو دلم بهش سلام ميكنم .
با احتياط به سمت پنجره اتاق ميرم و با دلهره و اضطراب پرده رو كنار ميزنم...
آدم چه ميدونه پشت پرده داره چه اتفاقي ميوفته يا چه چيزي انتظارش رو ميكشه...
آفتاب نزده پاييزي پشت ابرها خودش رو قايم كرده و ابرهاي قطور تمام آسمان رو احاطه كردن.
پنجره رو كه باز ميكنم باد سرد روي تنم ميشينه. قطب هاي نا همنام همديگرو جذب ميكنن.
تا بيام به خودم بجنبم سرما تمام تنم رو اشغال ميكنه و با گرماي درونم شروع ميكنه به جنگ.
ميدونم كه از پا در ميام. از اين هم كه بگذريم هر مبارزه اي هم سن و سال خودش رو داره...
حدسم درست از آب درمياد ، لرزه به تنم ميوفته.
پنجره رو ميبندم و پرده رو سر جاي اولش برميگردونم و سريع خودم رو به تخت ميرسونم و زير پتو پنهان ميشم.
زمان به كار هميشگه اش مشغوله و هي داره بي رحم و خيال به آخرش نزديك ميشه...
صداهايي ميشنوم ، از زير پتو.
انگار همهمه اي ، شايد دادي يا فريادي يا شايدم هيچ صدايي نباشه و من دارم خيال ميكنم... اما هر چيزي كه باشه ميرزه تو يه روز سرد پاييزي دنبالش رو بگيري...
پشت پنجره برميگردم ، پرده رو كنار ميزنم و به خيابون نگاه ميكنم..
لباس هام رو ميپوشم و به جنازه تخت كه وسط اتاق دراز به درازافتاده نگاه ميكنم و پتو روميكشم روش ، تا بالاي سرش و از خونه ميزنم بيرون........
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:26  توسط منو خودم
|