تبليغاتX
گام های معلق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:18  توسط منو خودم  | 

سلام...

خوبي؟ خبر دارم كه حالت گرفته اس. خب پيش مياد ديگه. تازه فقط خودت كه اينطوري نيستي. منم حالم گرفته اس. همين منيژه خانم هم حالش گرفته اس.

چرا؟

اي بابا... عباس رو يادته؟

پسر منيژه خانم رو ميگم.معلومه كه يادته.توكه هيچكي يادت نميره.

آره بابا همون عباس كه بعد مرگ جواد آقا شد نون بيار خونه منيژه خانم و خواهرش منيره. ميدونم كه داري تو دلت ميخندي كه بچه گيام عاشق منيره بودم...

نميدونم...

عباس مرد... به همين سادگي...

كجا و چطوري رو نميدونم زيادم فرقي نميكنه.فقط ميدونم مرد...

ديروز با ابراهيم و تقي رفتيم سر قبرش كه تازه به ما نشون دادنش . موقع اومدن بالا سرش كه وايساده بوديم ابراهيم گفت قطعه عباس رو گلستان ميكنه ، به نظرت سر قولش ميمونه؟

ديروز سعيد هم اومده بود. اومدن هم با ماشين اون اومديم. البته سر قبر نيومد و دورتر وايساده بود. تو راه برگشت سعيد به اكثر راننده ها يا آدم هاي تو خيابون همينطوري فحش ميداد و بدوبيراه ميگفت.

آخرش قاطي كردم و بر خلاف اينكه مادرم گفته با سعيد دهن به دهن نذارم گفتم فلان فلان شده چرا اينقدر به ملت فحش ميدي ؟

گفت مريضه و رفته پيش يه دكتري دعا نويسي چيزي تو اين مايه ها اونم براي بهبوديش فحش دادن رو تجويز كرده.

ديدم حق داره..نظر تو هم همينه؟ يا نه؟

خلاصه از ديروز كه از سر قبر عباس برگشتيم تو فكرم.تو فكر منيژه خانم و منيره.يه موقع فك نكني خيالاتي به سرم زده ها.

ميگم به نظرت چطوري ميخوان  خرجشون رو در بيارن؟

كسي كه به منيژه خانم كار نميده با اين سن و سال و قيافه منيره هم كه...

راستي يادته وقتي به قول مامان صديقه خدابيامرز ((يكي از سينه هاي منيژه خانم رو در آوردن )) من فكر ميكردم منيژه خانم از سر ناچاري و براي خرج عباس و منيره اين كارو كرده؟ بچه بودم ديگه...

خلاصه عزيز دل من...

اگه تونستي و حال داشتي يه كاري واسه منيره پيدا كن و گرنه مجبور ميشه خودش كار پيدا كنه و ....

حالا ديدي حال من از تو بهتر نيست...

تازه ديشب يه خوابي ديدم...

سوار اسب بودم،وسط يه جمعي كه همشون پيراهن سپيد تنشون بود حركت ميكردم.

يكي شون اومد طرفم...

پرسيدم ميدوني راه دريا كدوم سمته؟

گفت : اگه بهت نشون بدم جاش چي به من ميدي؟

گفتم : نميدونم؟ چي ميخواي ؟

گفت اسبت رو...

پياده به سمت مسيري كه نشون داده بود حركت كردم...

اما احساس ميكردم كاملا مسير اشتباهه..

از يكي ديگه پرسيدم...

جاي نشون دادن مسير بهش آينه ام رو دادم....

به بعدي خنجرم رو...

به بعدي لباسم رو...

اما راه دريا پيدا نميشد...انگاري گم شده بود با اون بزرگي و وسعت...

عريان شدم...

يكي ديگه اومد طرفم و گفت : دنبال راه دريا ميگردي؟

با شوق گفتم آره اما چيزي ندارم براي بخشيدن...

نگاه به هيكل لاغر مردني من انداخت و با خنجرش سينه ام رو شكافت و در گوشم گفت:

دريا پشت اون نرده هاي سبز بلنده...

راه افتادم... حنجره ام خس خس ميكرد.ردي از خون روي خاك نشسته بود پشت سرم. باد سختي وزيدن گرفته بود و تو دهانم مزه زرداب و پونه ايجاد ميكرد.

به سختي خودم رو به نرده ها رسوندم.

بالا رفتم..بالاتر تا سرم رو از نرده ها بالاتر بردم..آب دريا اومد تو گلوم نشست و خون مزه زرد آب و پونه رو شست و آروم شدم و تو دريا غرق شدم...بعدشم از خواب پريدم..

سرت رو دردآوردم نه؟ به نظرت تعبير خوابم چيه؟

يادته يه روزايي دوست داشتم شب بخوابم و نصفه هاي شب تو خواب بميرم؟ بدون هيچ دردي و صبح هيچ نشونه اي از بودنم روي زمين نباشه...

راستي حالا كه حرف مردن شد بهم بگو ببينم اين شايعه درسته كه ميگن بازگشت همه به سوي تو نيست؟

بيا بهم بگو ، حتي اگه خواب بودم، چه به شونه راست ، چه به شونه چپ...

اگرم واقعيت نداره همين الان بغلم كن... ميدوني كه از تو صف موندن و انتظار كشيدن و ديدن خنده هاي ممتد انتظار متنفرم.....

من برم فعلا...

وقت ات رو بيشتر از اين نگيرم...

ميدونم وعده هات يادت نميره، اما يادت نره خودت گفتي هيچ سرزميني با ظلم باقي نميمونه...

به اميد ديدار.....

 ---------------------------------------------------------------------

پي نوشت :

بعضي وقت ها هيچ چيزي وجود نداره تا آدم رو برانگيخته كنه واسه ادامه زندگي و ميتونه مرگ رو به راحتي بپذيره.

پيشترها هينطور بودم.

الان... ايرن تنها وسوسه خيال انگيز من براي ادامه زندگيمه...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط منو خودم  |