تبليغاتX
گام های معلق

فكر ميكني اين دنيا چه جور جاييه؟

يا مثلا فكر ميكني وقتي ميگم همه مسيرهاي دنيا از عدد 18 عبور ميكنه شوخي ميكنم؟ واقعيت نداره ؟ مث آدما ؟

شاهد از غيب رسيد ... همين خود من...

تازه 18 سالم شده بود و فكر ميكردم يه زن رو مي فهمم. همه فكرش رو ميخونم و مسير همه منحني هاي تن اش رو از برم....

عاشق خواهر رفيق ام شده بودم و خاطرخواهش...

يه روز كه هيچكي خونشون نبود ، بهم زنگ زد پاشو بيا ميخوام موهامو بهت نشون بدم.

رفتم. موهاش رو ديدم.اما به رسم وفاداري به رفيق حتي يه بوس اش هم نكردم. اما بعدها كه رفت فهميدم وفاداري من در نظر اون حماقت بوده و از اون به بعد هر كاري كه شروع كردم تا تهش رفتم.

 

يا اصلا چند جا كار ميكني و اضافه كاري ميموني و از كجا معلوم شايد زيرآب چند نفرم بزني و يه پولي دست و پا ميكني ميذاري تو بانك تا وام 18 ميليون وام بگيري و خونه بخري...بعدش چند هفته كه مونده تا نوبت وام ات بشه یهويي مملكت از اين رو به اون رو ميشه و واسه يه خونه 18 ميليوني بايد حداقل 30 تا بسلفي...

 

يا 18 امين روز گرم تابستون رو به شب رسوندي و خسته تو اتاقت داري با رفيقات گپ ميزني و از بيرون اتاق، تو حياط سروصدا مياد.

باورت نميشه..چند نفر در اتاقت رو ميشكنن و ميريزن سرت و چنان لت و پارت ميكنن كه تا چندين سال بعد هم از تو تقويم جيبي يا تقويم خاطرات ات برگه روز 18 ام رو پاره ميكني و ميندازي يه جا كه كسي پيداش نكنه يا از اون بدتر ممكنه حتي تا 18 سال بعدش هم هي از خودت بپرسي :

چرا ؟ آخه گناه من چي بود؟

 

سن و سالت كه از 30 ميگذره و زن و بچه اي دست و پا كردي واسه خودت ، يه نفس راحت ميكشي كه بالاخره منحني مرگ رو رد كردي و حالا حالا ها بعيده لب هاي مرگ رو ببوسي ...

چون ديگه سن ات از معتاد شدن و گوشه خيابون مردن گذشته يا ديگه حس و حال آزادي و آزاديخواهي نداري كه بخواي كشته بشي...

اما دقيقن اشتباهت همينجاست...

يه روز كه از سر كاري كه صبح تا شب ات رو اونجا تلف ميكني كه واسه همون زن و بچه نون در بياري بر ميگردي يهو يه گلوله مياد ميشينه تو جونت...

آره بابا ... همينه...

گلوله كه اين حرفا حاليش نيست ... زن و مرد نمي فهمه... آزادي خواه و آزادي نخواه نميشناسه...

مياد مستقيم ، شوراخ ميكنه...سرت گيج ميره و از دهانت خون ميزنه بيرون و ...

يهو به خودت مياي و ميبيني روز 18 ام ماه بوده كه مردي و تازه اينجا اگه شانس داشته باشي روز تولدت هم 18 ام هر ماه ديگه بوده باشه اين ممكنه بشه يه نكته ظريف كه تو مجلس ختم ات يا وقتي سنگ قبرت رو ميبينن در موردش حرف بزنن تازه از كجا معلوم كه تو واقعن روز 18 ام به دنيا اومده باشي و بابات با هر كس ديگه شناسنامت رو چند روز اين ور اونور نگرفته باشه؟

 

يا اينكه...

چند ماه مونده تا بشه يه آدم 18 ساله تو سلول ات نشستي و نگاهت رو دوختي به دريچه سلول ات ... دريچه كه بعضي وقت ها زندانبان از پشتش بهت نگاه ميكنه يا دريچه اي كه اون بالاست و رو به حياط بازشده...

ميدوني كه تو زندون تنها چيزي كه هيجان آوره همين دريچه هاست... شايد يه وقتي يه پرنده اي از جلوش عبور كنه يا از اون يكي يه نفر بياد و يه خبر خوش بده...

اما نه... تو بالاخره 18 سالت ميشه و ...

يه روز سرد پاييز كه برگ درختا از ترس مرگ تو رنگ رخساره شون زرد شده و آسمونم داره برات گريه ميكنه...

تن ات ميون زمين و آسمون معلق شده و باد ميپيچه تو لباس بدشكل زندان كه هيچوقت دوستش نداشتي و اتفاقن شده آخرين لباس زندگيت...

 این رو نوشتم که یادم بمون که بهنود چندروز پیش  مرد و یادم بمونه که هستند هنوز کسانی که از ۱۸ ساله شدن هراس دارند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:26  توسط منو خودم  | 

 

گاهی

کفگیر

به ته دیگ می خورد

در ذهن مالیخولیایی من...

 مث گاو

سرم رو میندازم پایین

و تا آخرش میرم

مستقیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:39  توسط منو خودم  | 

روح ام دارد میترکد...

پر و خالی می شود...

سرد و گرم...

در هراس ام که هر لحظه ازتغییر شرایط بترکد و دیگر نتوانم تکه های مشکوک اش را به هم بچسبانم...

بیشتر سرد می شود تا گرم...

انگار چله زمستان است...

مادر بزرگ با اینکه این روزها بیشتر می خوابد اما باز هم صبح ها از من زودتر بیدار میشود...

انتظار دلنشینی است تا بیاید و صدایم بزند..

محسن ... محسن....

خودم را به خواب میزنم...از خوبی صدایش یا از رخوت خواب زمستانی...

کفش های مدرسه ام را میپوشم .. گلی است و دهانش از خستگی راه مدرسه باز می ماند، هر روز...

از در که میزنم بیرون ،نور آفتاب چشمانم را به خواب ،مي بندد.

در دو سوي درب فرقي وجود ندارد و هيجاني...

حواسم كه پرت مي شود به بازي هاي كودكانه ام ، آفتاب روح يخ زده ام را آب ميكند و در جوي آب ميريزد...

دنبالش كه ميدوم موهايم سفيد مي شود...

به خانه بر ميگردم... پير شده ام .. شايد كسي مرا باز نشناسد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:33  توسط منو خودم  | 

(( نان داغ ، كباب داغ ، جوجه چاق

   براي صرف غذا بفرمايد طبقه پايين ))

اين جملات رو هر وقت كه از جلوي چلوكبابي نزديك خانه پدري رد ميشم مي شنوم و هر بار گوش هام ، لب هام رو با شنيدنشون به لبخند تزيين ميكنه...

اما اين بار ...

حتي نيم لبخند شكل گرفته روي صورتم نمي تونه من رو از ديدن سنگي كه جلوي پام سبز شده و ضعيف ترين موجوديه كه ميتونم بي حال و حوصله گي ام رو سرش خالي كنم ، باز بداره...

شوت اش مي كنم به دوران كودكي ام .

وسط تنهايي هام فرود مي آم و حسرت هميشگي نداشتن دوچرخه يا نخواستن دوچرخه...

بابا داد ميزنه : بيا اين مدادها و تراشت رو بردار از اين وسط دوباره رفت تو پام...

خم مي شم و اسباب بازي هام ، مداد ها و تراشم ، رو از روي زمين بر مي دارم و كم كم به خونه بابا اينا نزديك مي شم...

باز اين لعنتي ها افتادن به جون خيابون ، دم دماي زمستون ، تو برف و بارون...

از پله ها  بالا ميرم ...

بابا ميگه نمي خواي موهات رو كوتاه كني ؟

اما ديگه داد نميزنه... پير شده فكر كنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:52  توسط منو خودم  | 

بيا بنشينيم و يكبار باهم حرف بزنيم.  اينكه اگر يكبار ديگر زاده شوم تمامي مسيرها و قواعد را عوض خواهم كرد...

بيا يكبار باهم بايستيم . بر لبه پرتگاه و چشم  بدوزيم به بلندي هاي روبرو يا پستي هاي زير پا ...

بيا يكبار با هم به دريا برويم در كنارش بايستيم و حرفي نزنيم....

بيا يكباربه خيابان برويم. اعتراض كنيم. گلوله را در جان خود جاي دهيم و بميريم ....

 

من خودم ميروم . نشاني ام را كه ميداني...

از ماشين كه پياده شدم ، باد وزيدن گرفت ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:25  توسط منو خودم  | 

حتی تا پایان دوره راهنمایی هم از ریاضی بدم میومد. عشق تجربي بودم و پزشكي...

تو امتحان ورودی یه دبیرستان شرکت کردم ،بعد قبولي تازه فهميدم مدرسه فقط رشته رياضي داره. خلاصه به اصرار خانواده مونديم همونجا و شديم خر رياضيات...

يكسال كه گذشت ديوانه رياضي شدم و فيزيك.. حتي يه لحظه از حل مسئله هاي خفن جدا نمي شدم .

از انصاف دور نشم دوران فوق العاده اي بود دبيرستان . خيلي خيلي خوش گذشت...

قبل اومدن به دانشگاه تمامي اصناف و اكناف ميگفتن برو مهندسي بخون.. منم انگشت شست مباركمان را حواله ميكرديم كه مهندسي كيلو چند؟ مهندسي كه علم نيست و از اين فك و شعرجات.. البته هنوز به اين قضيه اعتقاد دارم...

خلاصه با نيت كارپژوهشي و تحقيق رفتم رشته محض بخونم كه گذرمون افتاد به دانشكده لعنتي فيزيك...

هيچ بهره اي از محضر اساتيد دانشكده نبردم و اون ها هم همينطور.

اگر چندتا آدم حسابي اونجا نبودن الان ميتونستم با تقريب خوبي دوران دانشكده رو از زندگيم حذف كنم...

يكسال كه گذشت بيخيال فيزيك شدم و رفتم فرم تغيير رشته پر كردم كه برم جامعه شناسي بخونم.

موافقتم كردن باهام .اما اون موقع ها يه دوست دختري داشتم كه گفت نرو جامعه شناسي بمون همينجا منم نرفتم...

بعدشم كه به خير و سلامتي از دانشگاه فارغمون كردن...

بعد گذشت چند سال اين كرم درس خوندن ولم نميكنه.. اين چند وقت خيلي فكر كردم...

اولش تصميم گرفتم برم براي كنكور تجربي بخونم و برم تو كار پزشكي.ديدم تا من بخوام درسم و تموم كنم دنيا كن فيكون شده كارمون به گرفتن مطب نميرسه...

با اينكه ميدونم از درس خوند دانشگاهي هيچي در نمياد و فرقي نداره با اينكه بري اموزشگاه آزاد يا حتي خودت بخوني اما تصميم گرفتم سينما بخونم و ثبت نام كردم .

 باشد تا رستگار شويم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:58  توسط منو خودم  |