تبليغاتX
گام های معلق - صندلی

زیرپوش سفیدش رو میزنم بالا و دو طرفش رو  روی شونه هاش گیر میدم تا پایین نیاد.
یه دایره متقارن خون مردگی نظرم رو جلب میکنه که نشون میده تازگی هاست که رفته حجامت.
حوله رو برمیدارم و کمرش رو خشک میکنم . با دست هام مسافت های مختلف روی کمرش رو طی میکنم تا از خشک شدنش مطمئن شم.
دستش رو از روی شونه هاش به پشت اش میرسونه و محلی رو که باید چسب رو بچسبونم نشون میده.
چسب درد رو از بالا از پوسته کاغذیش آزاد میکنم و از همونجایی که نشون داده بود شروع میکنم به چسباندن.
زیر لب میگه : درد کمرم داره منو میکشه . شاید معده ام باشه ، نمیدونم... حرفش رو میخوره و ادامه نمیده.
کارم که تموم میشه زیرپوش رو سر جاش برمیگردونم و میرم روبروش میشینم.
بابا خیلی خاطره تعریف میکنه. خیلی از خاطره هاش رو چندین بار شنیدم . اونقدر خوب توصیف میکنه که انگار اون خودت اونجا بودی یا اون اتفاق برای خودت رخ داده.
از وقتیم که باز نشست شده بیشتر به این کار علاقه نشون میده و مامان هم باهاش دعوا میکنه که تو باز گوش مفت گیرآوردی ؟
داره خاطره اون روزی رو که تو یه رستوران تو جاده شمال تختی رو ناهار مهمون کرده و باهاش عکس انداخته تعریف میکنه.
چهارزانو نشسته و متکا رو گذاشته روی پاهاش و به شکمش تکیش داده و دست هاش روی متکا قرارداره و خیلی وقت ها صحنه خاطراتش رو با حرکت دست هاش ترسیم میکنه.
خیره بهم نگاه میکنه و هر چند جمله یکبار بهم میگه : گوش میدی؟... منم سکوت میکنم و اون ادامه میده..
یهو نگاهش از روی من سر میخوره به سمت دیگه اتاق.مامان داره چای میاره .
میگه : بلندشو اون چای رو از مادرت بگیر ..پاهاش خیلی درد میکنه.
به طرف مامان میرم و سینی چای رو میگیرم و میام سمت بابا و بدون اینکه بشینم سینی رو میذارم روی زمین و استکان خودم رو برمیدارم و میرم سمت مامان .
مامان که میفهمه دارم از دوباره شنیدن خاطرات بابا فرار میکنم با یه لبخند همراهیم میکنه..
از اتاق میام بیرون و پله ها من رو به سمت زیرزمین میبره . پیچ آخر رو که رد میکنم تاریکی زیرزمین کاملن جلب توجه میکنه و حواسم پرت میشه و سرم میخوره به طاق راه پله.
خم میشم قبل از وارد شدن به زیرزمین استکان رو روی پله ها میذارم.
چراغ رو که روشن میکنم اشیا بی جان روبروم خودنمایی میکنه که خیلی هاشون یه زمانی چیزی بودن واسه خودشون و حالا شدن مشتی خاطره بی جان که بعضی هاشون قسمتی از زندگی منم هستن...
سه چرخه ، کتاب هام ، اولین کتابخونه فلزی ، ساعت دیواری بدشکلی که خیلی دوستش داشتم و خیلی چیزهای دیگه.
گرد و خاک در مسیر نورچراغ به رقص در اومده و خودنمایی میکنن.
زمان رو میون اون اشیا سپری میکنم. یه کم که میگذره آلبوم عکس ها تو دست هام داره ورق میخوره.
از مامان با اون همه وسواس بعیده که این آلبوم ها رو اینجا نگه داره.
با ورق زدن خیلی از صفحه های آلبوم فاتحه میفرستم و اما کم کم خسته میشم و بی فاتحه ازبقیش رد میشم.
عکس های بابا هم هست...
عکس هاش تو دریا با یه شرت خیلی بلند سفید بغل دوستش که رو دستش خالکوبی داره ، عکسش با تختی سر یه میز ، یه عکس با سبیل های پر پشت مردونه و یه شلوار پاچه گشاد و یه عکس که من رو گذاشته روی شونه هاش...
سرم رو که از روی آلبوم بلند میکنم یه صندلی ته زیر زمین نشسته که خودش رو تمام قد تو چشم هام جا میده.
آره خودشه.. صندلی باباست ...
البته بابای من هیچوقت صندلی مخصوصی نداشته. یا اصلن روی صندلی نمیشسته توی خونه. یا تا اونجایی که من یادمه هیچ چیزی تو خونه نبوده که بگیم مال باباست.. مثلن بگیم این خودکار باباست یا اون جانمازشه یا ... هیچ چیزی...
اما الان من دوست دارم خیال کنم که اون صندلی ته زیرزمین همون صندلی بوده که بابا همیشه وقتی ازسرکار میومده خونه میرفته و یه راست روی اون میشسته. اینطوری بهتره و منم راحت ترم...
به طرف صندلی ته زیرزمین حرکت میکنم ،صندلی بابا منظورمه . بهش که میرسم میشینم و سرم رو میذارم روی صندلی ...
خوابم میبره...


تولد باباست و این دومین باریه که من دارم اینجا در موردش پست میذارم ... و بازهم میدونم که هیچوقت اینجا رو نمیخونه و به غایت دوستش دارم... همین...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:46  توسط منو خودم  |